كوچه دلتنگی
حالا هم یک تفائل از دیوان حافظ
حالا هم یک تفائل از دیوان حافظ
وای باران ! باران! شيشه پنجره را باران شست. از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ تو بهاری؟ نه. بهاران از توست. هوس باغ و بهارانم نيست ای بهين باغ و بهارانم تو! باز کن پنجره را تو اگر باز کنی پنجره را- من نشان خواهم داد به تو زيبايی را............... باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به عروسی عروسکهای کودک خواهر خويش که در آن مجلس جشن صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس صحبت از کودکی و سادگی است چهره ای نيست عبوس. در دلم آرزوی آمدنت ميميرد رفته ای اينک اما آيا باز برميگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه تمنای محالی دارم- خنده ام ميگيرد من گمان ميکردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی ست. من چه ميدانستم هيبت باد زمستانی هست. من چه ميدانستم دل هر کس دل نيست؟ در ميان من و تو فاصله هاست. گاه می انديشم ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری! تو توانايی بخشش داری. دستهای تو توانايی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد. و تو چون مصرع شعری زيبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی...... تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم آرزو ميکردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی شعر مرا ميخوانی؟؟؟ باورم نيست که خواننده ی شعرم باشی. ( کاشکی شعر مرا ميخواندی) گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی روی تو را کاشکی ميديدم. شانه بالا زدنت را ــ بی قيد چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟ چه کسی ميخواهد من و تو ما نشويم؟؟؟ خانه اش ويران باد. من اگر ما نشوم تنهايم تو اگر ما نشوی خويشتنی من اگر برخيزم تو اگر برخيزی همه بر ميخيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشينی چه کسی برخيزد؟ حرف را بايد زد درد را بايد گفت! سخن از مهر من و جور تو نيست. سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنايی با شور؟ وجدايی با درد؟ سينه ام آينه ای ست با غباری از غم. تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار. من اگر برخيزم تو اگر برخيزم همه بر ميخيزند...... کسي مي گفت تنهايي من بزرگ است از ان مي ترسم کسي مي گفت تنهايي من سايه اي به دنبال خود دارد بزرگ,به نام خاطره کسي مي گفت تنهايي من ,تنهاست ,دلش گرفته , واي که چقدر تنهاست کسي مي گفت کنج تنهايي من ديواري دارد بزرگ به پهناي عشق ,به ارتفاع دوري دوستش دارم اما گاهي شيطنت مي کنم و از ديوار تنهاهیم بالا مي روم تا ببينم پشت ديوار دوريم او کجاست؟! برايش دست تکان مي دهم که بگوم چقدر دلم برايش تنگ است اما ناگهان به خودم مي ايم دستم را پايين مي کشم تا مبادا مرا ببيند!!! بگذار به زندگيش برسد! ........... زندگي جاري است ,پرنده هم چنان مي خواند و ... من ارتفاع دوري را بيشتر مي کنم...... کسي مي گفت زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود ............ نور هست ايمان هست تا شقايق هست زندگي بايد کرد روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ، نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم دکتر علی شريعتي خداوندا اگر روزي بشر گردي ز حال ما خبر گردي پشيمان مي شوي از قصه خلقت از اين بودن از اين بدعت خداوندا نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است بنويس بنويس خواستنم از جنس گل ابريشمه بنويس پاكي من پاكي نوروشبنمه همه د.ست داشتنمو نقطه به نقطه بنويس بنويس قصه زياده ولي كاغذم كمه بنويس نامه نويس بنويس خواستن من شمردني نيست بنويس بنويس دل كه به خاك سپردني نيست بنويس بنويس خسته شدم اونقده خسته كه نگو همه دلتنگي من كه گفتني نيست بنويس بنويس نامه نويس بنويس وقتي تو نيستي انگار چيزي نيست بنويس نامه نويس... ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم 
مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم






مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همينم داره همراش می بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد



